سال شمار
فلکی 2001
صدایش را
نمی شنوم.
این الفبا
چه می گوید؟
شاعر به
جنگل هایی که بر کشتزارهایش می گسترند تردید می کند
و صاعقه
هایش را بر او فرود می اورد.
هم چون
سنجاقکی نرم
در حین
پرواز
مسیر پروازش
را تغییر می دهد
پرتوی در
زبان رام اوست
و حروفش
بال گونه اند.
اعصاری را
که به انتظار پیامبران شان تن داده اند مردود می شمارد
و تاریخی
که این انتظار را هم چون زنجیره ای انتقال می دهد
گذشته ی
اسفنجی بی تقصیر است که زمان حال را جذب می کند
غوطه ور
در افتاب سبزی که در مرکب شنا م یکند.
او اکنون
پیراهن صبح را پوشیده
و ان را
تنگ یافته است.
اه!این
روز که حقیقت نامدارد
اصلا سلیقه
ندارد.
پس چرا
افتاب برایش قصه می گوید
قوی تنها
دریاچهی منزوی
اب محصور؟
و چرا
خورشید دوست ندارد پاهایش را جز در حضور او شستشو دهد؟
اه!
واقعیت چه موقع خواهد فهمید
که شاعر
جز در واقعیت شعر نمی تواند ساکن شود
حتا اگر
کوچ کند؟
چه هنگام
به ناله دلخراشش گوش خواهد داد:
شما شایسته
ی اسپرم دریا نیستید
شما ای
سواحل تکرار.
چه هنگام
با او متحد خواهد شد تا بپرسد :
ایا زمین
به عشق تعلق دارد؟
ایا زمین
واقعا به ادم و حوا تعلق دارد؟
او م ی
گوید پیش از انکه انجام بدهد؟
یا انجام
می دهد پیش از انکه بگوید؟
...
...
در چروک
هایی که روی پوست دنیا ایجاد می شود
سخن فوران
است
ان جا که
ماعادت به دیدن سایه داریم
و نه منشا
تصویر شی
ء ، و نه خود شیء
شاعر می
لرزد
همچون حرفی که بیان نمی شود
مگر با
عنصر تردید.
او در
مارپیچی از روشنایی در احتضار است
و تخیل را
می خراشد.
او به
مضامینش می گوید:
اشتباه می
کنید
اگر در
جستجوی دلیلی هستید.
او به
حافظه اش می گوشد:
همه چیز
را فراموش کن
جز دانه
های غبار و ابهام
و مسیرها
و موصضوع هایی
که جز
تنفس انگیزه چیزی نمی شناسند
وواستنشاق
هدف غایی
و چه و
اگر
چه ای که
در ان نیاشد و اگری که نباشد.
در انکسارها،در
رنج ها،
در اشفتگی
کامل نظم
در شادی و
در هیجان
او به
اسمانش می گوید:
تو شایسته
ی صعود من نیستی.
او زیر لب
به اسمانش می گوید:
می توانی
خودت را در امنیت کامل پناه دهی،
در جایی
از زمین پرسش ها اگر اراده کنی.
...
...
...
شاعر خانه
اش را در جایی و نا کجایی
بنا نهاده
است.
او
وسوسه،
بیخوابی و سکوت را
دوستان خود
می شمارد.
...
...
..
..
اما ای
شعر
تو تنها
ساکن دستگاه افرینشی
که واقف
اسرار است.
...
..
..
آدونیس
در سال
1930 در روستای قصابین واقع در کوهستان های شمال سوریه به دنیا امد
این از
شناسنامه اش.
بقیه را
در ابتدای کتاب لمس کردن روشنایی بخوانبد.
انتشارات اهنگ
دیگر
ترجمه حمید
کریم خانی.
همی که
گاه به گا ه لا به لای اشعارش نفسم بند می اید ،کافیست
همبن که
باد مرا دوست دارد
بادی که
مرا شاعر کرده ادونیس را کودکی است بر شانه هاش که فریاد می کند...
استادی داشتم
که می گفت شعر خوب شعریست که حسادتت را برای سرودنش برانگیزد
و وفتی
ادونیس می گوید:
میان جنگل
روزهای من
هیچ جایی
نیست
مگر برای
باد!
یا انجا
که می گوید:
عهدی با
ابرها خواهم بست
برای ازاد
کردن باران
عهدی هم
با باد
برای اینکه
ما را ازاد کند
ابرها را
و مرا.
من حسود
می شوم
مثل حسادتمم
به احمد رضا احمدی و جعبه ی رنگی کلماتش
حسود می
شوم به آدونیس و افق های دورش.
دلم میخواهد
سکوت کتم
و در
ادامه ی این متن
شما رابه
لمس کردن روشنایی های این کتاب دعوت کنم.
برای لمس
کردن روشنایی
باید به
سایه ات تکیه کنی.
.آدونیس"علی
احمد سعید"
